از کودکی تا نوجوانی

خرید بک لینک
مهربان مینویسد: پدر كه شدم ... پسرمُ میبرم عروسک فروشی میگم :هر کدومُ دوست داره انتخاب کنه ... بهش یاد میدم این عروسک انتخاب خودشه پس باید دوستش داشته باشه... بهش یاد میدم دنیای پسرونش فقط ماشین بازی نیست ؛ بهش قول میدم جایزه خوب نگهداری کردن از عروسکش یه ماشینه خوشکله ! آخه نمیخوام وقتی بزرگ شد با ماشینش دنبال عروسک بگرده ! بهش یاد میدم اگه بهترین انتخاب رو کرد و مراقب انتخابش بود به بهترینها میرسه … اینارو بهش میگم تا پسرم یه مــــــرد باشه نه یه نامرد از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 20:47

این صدای پای تو نیست! این صدای قلب من است که بدنبالت کوچه های انتظار را زیر قدم های خسته برای خواب زمستانی بیدار میکند چه تلخ است وقتی عاشقانه ها بی وقفه میبارند در رویای زنی که می بیند، رد پایی با خش و خش پاییز میرود تا زمستان را بیاورد از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:09

یادمه تو دوران بچگی شبا از ترس خوابم نمیبرد.ترس از تاریکی وحشتناک ترین کابوسی بود ک میتونستم داشته باشم...با اینکه اون موقع پدرم دلش نمیخواست مهربانو باشه اما بعد از بدنیا اومدنم عجیب علاقه ای بین من و پدرم بود ..پدرم منو خیلی دوست داشت.و کلا همه ی خانوادم میدونستن من از تاریکی وحشت دارم .ی موقع هایی پیش پدرم میخوابیدم ک مادرم میگفت زلیل مرده نرو پیس بابات بخواب اما من گوش نمیدادم ب حرفش .خخخ پدرم با من خیلی مهربون بود .درسته با مادرم خیلی دعوا داشتن اما آدم فوق العاده زحمت کش و مهربون بود...ترس های شبانه ی من اینقد زیاد بود ک نمیشد کاریش کرد.یادمه بخاطر استرس دعواهای پدر مادر سر کلاس حرفه فن تو مدرسه تشنج بهم دست داد بردنم با آمبولانس بیمارستان..ک چند روز بعد ک رفتم مدرسه از خجالت نمیتونستم سرم بالا بگیرم گذشت تشنج من هم خوب شد.اما ترس از تاریکی همچنان داشتم...تا اینکه اول دبیرستان پدرم فوت شد و ترس از تاریکی برای من تشدید شد.دیگه شبا اصلا خواب نداشتم..هیچ کسم نبود ک آرومم کنه...شبای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم .تنها چیزی ک تونست آرومم کنه خوندن سوره ی آیت الکرسی بود.چون شنیده بودم از همه چی ایمن نگهت میداره.انگار قلبم آرامش گرفت وقتی فهمیدم این سوره همچین خاصیتی داره.و من دیگه از تاریکی الان نمیترسم.ی جورایی من.شب رفیق شدیم باهم.دوستای صمیمی.آروم آرومم.جوری ک الان عاشق تاریکی ام از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:09

مهربان مینویسد

خسته ام . . .

روحم میخواهد برو یک گوشه بنشیند

پشتش را بکند به دنیا پاهایش را بغل کند

و بلند بلند بگوید :

من دیگر بازی نمی کنم

شما جر میزنید ...

دیگه از همه خسته شدم


برچسبها: هممتون جر میزنید از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 0:09


گاهی وقتها دلت میخواد با یکی مهربون باشی، دوستش داشته باشی

گاهی وقتها، دلت میخواد یکی رو صدا کنی، بگی سلام، میای بریم قدم بزنیم؟!

گاهی وقتها دلت میخواد یکی رو ببینی، شب که میری خونه بنشینی، فکر کنی و کمی براش بنویسی.

گاهی وقتها...

آدم چه چیزهایِ سادهای را نداره!

از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 125 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 14:32

دم همه اونایی که تو خونه تکونی دلشون ما رو دور نریختن گرم،

ما هم سعی می کنیم زیاد جا نگیریم!

سال نو مبارک

از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 127 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 14:32

میترسم از بعضی آدم هاﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ رهات ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ! از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 129 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 14:32

آدمهایی هستند که خوبند ...
خوب بودن به خوردشان رفته ،
آمده اند که مهر بیاورند ،
نه جنسیتشان مهم است ،
نه عقایدشان ، نه سنشان ، نه تحصیلاتشان .
مهم این است که با دلشان راحتند ،
صاف و روراست می آیند توی زندگیت ،
یک توقف می کنند به پهنای یک عمرت ،
و میروند...
وسالها هم که نبینی شان ،
باز یکجوری انگار با تو مانده اند

از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 14:32

اگر زندگی رو
واسه همدیگه راحت تر نکنیم
پس برای چه زندگی می کنیم ... ؟

از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 14:32

امروز مي خوام بنويسم بگم از حال این روزام ، از روزاي خوب جوونی که داره میگذره اونم به سرعت روزایی که شاید هیچ وقت نخوام به یادشون بیارم متاسفانه وقتي حسي تو وجود ادم از بین میره ، چیز دیگه ای ميادو جاشو میگیره و میشه شخصيت جدیدت اما تا مياي به روزگار و شرایط جديدت عادت كني ، دوباره روز از نو و روزی از نو و باز وقت تغییر دوبارس مدتهاس شبهام با کابوسهای عجیبی میگذره ، چیزای كه توی طول روز باهاشون درگير بودم ،شب با شکلی دیگه میاد سراغم همشم با تپش قلب بيدار ميشم و ميخوام خدا رو شكر كنم كه كابوس بود اما فکر که می کنم ميبينم اینایی که تو خواب دیدم با یه کمی تغییر شرایط روز گذشتم بوده پس خوب و بیداریم فرقی نداره کاش خدا یه فراموشی مطلق بهم بده از کودکی تا نوجوانی...

ما را در سایت از کودکی تا نوجوانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 14:32

صفحه بندی